نفسم گرفت ازاین شهر،

 

نفسم گرفت ازاین شهر، دراین حصار بشکن


در این حصـار جــــادویـــی، روزگــــار بـشـکن

 

چو شقایق از دل ســــــنگ برآر رایـت خـــون


به جـــنون صـلابـت صخــره کوهســار بشکن

 

تــوکـه تـرجــمـان صبــــحی بـه ترنـم و تــرانه


لــب زخــم دیـــده بگشـا، صـف انتظار بشکن

 

شب غارت تتـاران همه سو فــکـنـده ســایـه


تو به آذرخشی این سایه دیــوســار بـشــکن

 

زبـــرون کـســـی نـیـایـد چـو به یاری تو، ابنجا


تو ز خــویـشـتـن بـرون آ، سـپــه تـتـار بشـکن

 

ســـر آن نـــدارد امشـب کـه بـرآیـد آفـتــابـی


تو خود آفتاب خــود باش و طلسم کار بشکن



بسرای تا که هستی که سرودن است بودن


به تـرنـمــی دژ وحــشــت ایـن دیـار بــشـکـن



«استــــاد محـــمدرضــا شــفـیعی کـدکـنی»

دوست مي دارم ترا

 

دوست مي دارم ترا - اين را نه مي گويم ، نه خواهم گفت

 

چشمه ي عشق ترا در سنگ دل پوشيده خواهم داشت


غنچه خواهم ساخت هر نيلوفر يادي که بشکوفد
،


درغروب غربت نا آشنايي
، در سکوت آبگير ديدگان سرد


با درنگم


با شتابم
،


آرزوي تست


روي ميل من به سوي تست


بوي تست


اينکه مي سازد مرا خالي ز هر انديشه ي ناساز


من زبانم از زبان بازي هر بسيار گو
، بسته است


پيک از سرحد دل
، پيغام گو ، خسته است


من نه مي گويم
، نه خواهم گفت


دوست مي دارم ترا
، اي چاره ساز مرد بي انباز !


از دل من پرس
، او افسانه هاي گوناگون را باز خواهد گفت


او ترا از عشق من آگاه خواهد کرد


او ترا آگاه خواهد کرد
...

 

محمد زهري

زمانه ی ما

 

نمانده چرا، در زمانه ما، رنگ مهر و وفا، عشق و صدق و صفائی؟


كشد به كجا، كار اهل صفا، ای رقم زن ما، تابه كی ناروائی؟

كجا بگریزم كه غم نشناسد نشاط مرا؟


چه چاره كنم تا زمانه بفهمد زبان مرا؟

غمم به سر و آتشم به دل و بسته لب ناله كردم


دلی نشود تا خبر زغمم نیمه شب ناله كردم

به جلوه همی در دل جمع خوبان نشسته تویی!


به شكوه همی در پی عمر كوته فتاده منم!

به خنده همی دامن از دست یاران كشیده توئی!


به گریه همی سر به دامان صحرا نهاده منم!

دگر چه بود لطف این زندگانی


تهی چو شود ساغر مهربانی!

 

رحیم معینی کرمانشاهی

 

 

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

حافظ


اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را


صائب تبریزی


اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را 
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
 
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

 

شهریار


اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
 
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس که چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
 
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و پا را به خاک گور می بخشند
 
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

 

فاطمه دریایی یا احتمالا محمد عیاد زاده


اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
 
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
 
مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟
و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلأ 
که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را 

فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.....؟؟؟      

 

( رند )

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
بهایش هم بباید او ببخشد کل دنیا را
مگر من مغز خر خوردم در این آشفته بازاری
که او دل را به دست آرد ببخشم من بخارا را ؟
نه چون صائب ببخشم من سر و دست و تن و پا را
و نه چون شهریارانم ببخشم روح و اجزا را
که این دل در وجود ما خدا داند که می ارزد
هزاران ترک شیراز و هزاران عشق زیبا را
ولی گر ترک شیرازی دهد دل را به دست ما
در آن دم نیز شاید ما ببخشیمش بخارا را
که ما ترکیم و تبریزی نه شیرازی شود چون ما

 به تبریزی همه بخشند سمرقند و بخارا را    

و سالیان سال بعد یکی از شاعران کوچه و بازار زیر لب گفت:

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم یه من کشک و دو من قارا
سر و دست و تن و پا را ز خاک گور می دانیم
زمال غیر می دانیم سمرقند و بخارا را
و عزرائیل ز ما گیرد تمام روح و اجزا را
چه خوشتر می توان باشد؟؟ ز آن کشک و دو من قارا؟

 

اما داستان باز هم ادامه یافت

 

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سریر روح ارواح را
مگر آن ترک شیرازی طمع کار است و بی چیز است؟
که حافظ بخشدش او را سمرقند و بخارا را
کسی که دل بدست آرد که محتاج بدنها نیست
که صایب بخشدش او را سرو دست و تن و پا را

 

و نهایتا به این شعر میرسیم که با کمی تغییر در وزن. حافظ را مسؤل تمام این دعاوی میداند

 

پارسا

چنان بخشیده حافظ جان! سمرقند و بخارا را
که نتوانسته تا اکنون کسی پس گیرد آنها را
از آن پس بر سر پاسخ به این ولخرجی حافظ
میان شاعران بنگر فغان و جیغ دعوا را
وجود او معمایی است پر از افسانه او افسون
ببین! خود با چنین بخشش معما در معما را

 هر آن کس چیز می بخشد، به لطف خویش می بخشد
یکی جان و یکی روحش، یکی دیگر بخارا را
یکی شاید ندارد چیزی و هیچ اش نمی بخشد
یکی چون من نه می بخشد، نه می خواهد که بخشیدن
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش این من، نه می بخشم، نه خواهم خواست بخشیدن

هر انکس چیز می بخشد، ز درک خویش می بخشد،

 یکی جان و یکی روح و دیگر هیچ می بخشد.
یکی از بخشش عریان است و ان دیگر به عصیان است،
و هرکس از برای دل دوصد بس بیش می بخشد.
اگر ان ترک شیرازی، دلی را دست اوردی،
تو عنوان دان که او هم نیز، یکی ناچیز می بخشد.

 

دوست عزیزم استاد نیک پایان

 

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم همه املاک بابا را
اگر بابا مخالف بود و آبجی بر سر دعوا
به یاد کودکی بخشم دو دانه سیب دارا را
هر آن کس چیز می بخشد غلط کرده که می بخشد
یکی ساکت کند این پیرزن آبجی سمیرا را ...